گردونه ی زمان چرخید.عقربه های ساعت به دنبال هم دویدند؛
ساعت یک بار دیگر نواخته شد .زمین لباس سبز گلدار خود را به تن کرد
و آسمان نونوار شدن زمین را جشن گرفت ؛ابرها را به پایکوبی دعوت کرد
و رقص باران را به جوانه های نورسته عیدی داد.
حال زمان آن رسیده که پنجره ها را باز کنیم
روحمان را به دستان لطیف گل های باغ بسپاریم و همراه با بهار نفس بکشیم
رنگ های زیبای زندگی را با پلکهایمان روی شیشه نقاشی کنیم
و خود را مانند شاخه های چنار نرم و لطیف به دست باد بسپاریم
و مانند شکوفه ها ی بهار به دیگران ترنم زندگی بخشیم.
می خواهم به فراز آسمان ها بروم
در اوج آسمان ها پرواز کنم که حتی پرنده ای در آنجا بال را برای پرواز نگشاید
در آبی آسمان که نجات رسی نیست ؛غرق شوم
هر چه را که می بینم یکرنگ باشد.آبی آبی ؛یکرنگ یکرنگ
دور از تمامی دروغ ها ؛ درویی ها.....
آنقدر یکرنگ؛ که احساس کنم کوررنگ شده ام.
ولی حیف که این یکرنگی ؛سرابی بیش نیست
دورنگی و ریا همانند خنجر های تیزی بر دیدگانمان فرود آمده اند
چنان کور شدیم که هیچ چیز را نمی بینیم... نه محبت؛ نه عشق ؛ نه صمیمیت؛ نه......
قراری با دلم است که با تنهایی دریا همراه باشم
برای دریا از غصه هایم می گویم و از این سکوت بی نام
آوای خاطرات بر صبح دریا می گذرد و غروب که بیاید
لحظه ای از رنگ دریا را می بینم که اگر عاشق بودیم؛
زندگی را کفایت بود!
با کودکی بهانه ی جهان را در دست داشتم.
چشم به گستره ی رویایی داشتم که تنهایی را نمی شناخت.
ناگهان باد وزید؛پاره ابری گذشت و کودکیم را از من ربود.
حال در این سکوت بی نام از دست های کودکیم؛
از قصه های بچگی که در آن دیو هم مهربان بود؛
از لالایی هایی که مرا به دریا و کوه می سپرد...دور مانده ام!
دست های کودکیم می سوزند؛ همبازی دور از پنجره فریاد می کشد
و من؛نمی دانم در کدام دست پریشان به باد می روم............
دختری روی نیمکت پارک نشسته بود.
هوا ابری بود اما هنوز دختر عینک آفتابی اش را بر نداشته بود.
پسر با تمسخر به او گفت : خانوم آفتاب بدم خدمتتون!
دختر آرام از روی نیمکت بلند شد.عصای سفیدش را باز کرد و به راه افتاد.
پسر رفتن او را تماشا می کرد در حالی که هوای چشمانش ابری و بارانی بود.
آن ور پرده ی اندیشه ها زندگی جور دیگری جاری است
زندگی بوی دیگری دارد. آسمانش جور دیگری آبی است
بیاییم پرده ی کهنه ی اندیشه ی پوچ را با کمی مکث ؛ کمی گستاخی ؛
لحظه ای پاره کنیم . لحظه ای غرق تماشا و نگاه؛ تا فراموش شود این ور اندیشه ها !
در تلاطم بی وقفه ی دریایت فراز هیچ رویایی نیست.
صدای هیچ کس در انتهای نوایت نیست.
وقتی می خوانی خورشید از کنار ماهی های رود رفته است.
و چهره ی ویرانت در شیشه ها ی سکوت می لرزد
تو همچنان در هیاهوی مردمی ناشناس به باد می روی
نه دست یادگار دری آشنا؛نه آوای درخت باغی دور؛ و نه خواب بلند کوچه های آرزو.
اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد
و تو می مانی و قمری غمناکی که آسمان را نمی خواهد!