یک صبح دیگه ی شهریور که خودشو  هوار کرده روی شهر

دلم گرفته....

دارم تنهایی را می خورم به پنجره تا آفتاب بتابد اما..

اما چه می شودش کرد طبیعی نیست این طبیعت جاندار

این روزها تا به جاودانگی فکر میکنم  تندی شکوفه های صورتی و بزرگ درخت که زمانی توی حیاط مان بود برایم مجسم می شود

وقتی یکی از آن ها را توی دست می گرفتم با تمام مواظب بودن ها یم ناگهان یکی از گلبرگ هایش کنده می شد.

آن وقت شکوفه دیگر زشت می شد .من لجم می گرفت .خیلی مراقب بودم این اتفاق نیفتد.

شکوفه بماند برای من اما هیچ وقت موفق نشدم .

برای من واژه ی جاودان پیوندی ناگسستنی با شکوفه هایی بود که به دوران کودکیم راه یافته

خسته ام.....

می خواهم به تنهایی کشدارم فکر کنم .به ابدیت آن . ...

آن وقت روزی اگر چیزی نداشتم لااقل تنهایی ام را دارم .ابدیتش را..

می توانم از حالا به فکر زیبا کردن تنهاییم باشم...

نظرات 3 + ارسال نظر
رهگذر پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:44 ق.ظ

سلام خوب هستی ؟
خسته نباشید
دفعه اول هست که میام تو وبلاگت . قشنگه و نوشته های تو زیباترش میکنه .

((در غربت مزار خودم گریه ام گرفت از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت وقتی که پرده پرده دلم را نواختم از ناله سه تار خودم گریه ام گرفت پائیز میخزد و تو لبخند میزنی اما من از بهار خودم گریه ام گرفت یک تکه آفتاب برایم بیاورید از آسمان تار خودم گریه ام گرفت))

موفق باشید

بهار شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 08:19 ق.ظ

نمی دونم چی بگم..
ولی دیگه دارم کم کم نگرانت می شم

هیلا شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 08:33 ب.ظ http://hilana.persianblog.com

آیدا جان نکند این پست را با عجله نوشتی.جمله ها اذیتم میکند مثل همیشه روان نیستند.کمی رویشان کار کنی روانتر میشوند

حق با تو ... ولی اصلآحالم خوب نیست..
ببخشید..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد