خانه ی ما قبرستان است .صدای زنده ها نمی آید فقط صدای چیزهایی ست که یا مرده اند و یا در خانه ی ما نیستند.تلوزیون ؛جیرجیر در؛
تیک تیک ساعت...فقط زیر زمین مانده بود که دنبالش نگشته باشم مشتی عکس پاره شده را پیدا کردم و دیگر هیچ..در تمام عکس ها
دختری با لباس و توری سپید تکرار می شدو با پنج انگشت از آخرین فلاش دوربین خدافظی می کرد ؛مرد دستش را دور کمرش حلقه کرده
بود و می بوسیدش مرد سیبیل نداشت.اگر می دانستم دیگر با من حرف نمی زند و تکه هایم را در زیر زمین می یابم گمش نمی کردم
اصلآ چه اهمیتی داشت که بدانم زندگی ؛ظرف شستن ؛رقصیدن بدون حلقه چگونه است؟شاید وقت ظرف شستن آب برده باشدش
نه فقط حلقه بلکه خودم نیز....از آن روزی که گمش کردم آن زن بی انگشت برای لحظه ای هم آسوده ام نمی گذارد گاهی مرئیست و
گاهی نه....وقتی در خیابان شلوغ از مردی قوی هیکل تنه می خورم ؛کیفم مرز نمی شودچشم از آن چشم های پر شهوت و شیطنت
بر نمی دارم؛روسری ام را دو گره نمی زنم حتی اگر بیفتد دستپاچه نمی شوم؛نامرئی نیستم خودمم..
عجیبه همه آدما ی دنیا با هم دعوا می کنن به هم فحش می دن و در آخر با یه بوسه همه چیز یادشون می ره یا بهتره بگیم همه
چیز رو از یاد خودشون می برند...ولی همه که حلقه هاشون رو گم نمی کنند. شبها به دیوار سرد نمی چسبند و هر روز با بهانه ای
از خونه بیرون نمی زنند..فریاد می زنم: ولی اگه تو نیاز داشته باشی همه چیز را از یاد می بری ..بی نیاز که شدی یادت می یاد که
مدت ها پیش زنی تو این خونه فحش داده و اتفاقی حلقه اش رو گم کرده..همه دوستان آن زن چهار انگشت نا مرئی اند.یکی غذا
می پزد یکی جوراب های او را می شوید دیگری خوش اندام است و می رقصد....من عاشق آنم که با زبان کودکانه حرف می زند بازی
میکند بهانه می گیرد و اگر حرفش را گوش نکنم تمامی چینی کریستال ها رو خورد می کند
چرا انقدر عجله داری؟ دیره ... فردا هم میای؟ ببینم چی می شه عزیزم اگر خرید نداشته باشم. دستانم را می گیرد انگشتانم را
کودکانه می شمارد ...به نظر تو من چند انگشت دارم؟ دیوونه ! هزار!... چهار انگشت یکیشون رو گم کردم
اگر فردا بیایم نمی پرسم مرا دیدی یا نه نمی گویم آن زن چهار انگشت را آب برده است...اگر نامرئی بودم قرار فردا را نمی گذاشتیم
و او بخاطر من سیبیل هایش را نمی زد.
(خیابان آزادی ) مرد انگشت هایم را می نگرد و سوار می شوم کیفم را برای هیچ کس مرز نمی کنم ؛ دیگر آن زن و کودک را دوست
ندارم ؛ زنی را دوست دارم که چهار انگشت دارد و تنها در آن چهار دیواری نامرئی ست هر چند به دیوار سرد و سکوت عادت کرده است.!
شاید خانه ما قبرستان باشه اما بهش فکر کردن خوبه...
سلام خانومی
داستانت شخصیت جالبی داشت.....
سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار...
سلام . عزیزم . موفق باشی
دوست خوبم سلام
هر روز
درهوای تو بیدار می شوم
چشمان مضطربم را که خیس خیس
از خوابهای پریشانی منند
با دستهای خسته خود لمس می کنم
دستم جوانه می زند و
باز این تویی
آن رویش نجیب
که در من بهانه داشت
من با سلام تو آغاز می شوم
من با شروع دلهره
تکرار می شوم
بر من ببار
هر چه که خواهی
هر آنچه هست
از من دریغ مکن
تو باران شو و ببار
من تشنه ام
کویر ترک خورده
باغ بی بهار
در من جوانه بزن
باغ شو، باغ ، باغ
ای دیدنت بهانه بودن !
عبورکن
از دشت فاصله تا باغ زندگی
ای خواهش نگاه خسته من !
رویش نجیب !
در من شروع کن
رویش صدها جوانه را
منتظر قدمهای سبزت هستم
سبز باشی و پایدار
aiyda jan dorood
besyar ziba minevisi...az tah tah del
deli pak pak mannad baran
to chand ta angosht dary ke har kodam yek honar darand
va ehsasi zolal chon cheshmeh
dosti ke faramosh nemishavad--- mishvad
gob shod ke petda kardim ham digar ra
ID shoma ra add mikonam agar gasti gapi bezanim movafegi
hgabarar kon...
tandorost va gandeh bar lab bashi hamisheh nazanin
سلام عزیزم من همیشه می دونیکه مطالبتو می خونم اونقدر زیبا می نویسی که جایی برای نظر باقی نمی مونه
اگه منظورت اینکه بیام جمله تکرای عالی بود قشنگ بود و غیره بنویسم دیگه با این حرف دلم که برات یا وبلاگ های دیگه گذاشتم نداره
بنظر من نوشتن یک جمله خوب و قشنگ برای ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰نفر مختلف دلیل بر نخوندن وبلاگ نیست
دلم می خواست اون چیزی که دلم می خواست برات بنویسم اما شاید باور نکنی اوضاعو احوال مناسبی نداشتم امدم تو این پناهگاه که دیدم اینجا هم هیچ کس ....
خدایا ...
چشم دیگه هیچ نظری نمی زارم
باید تا ابد خفه شم
منو ببخش اگه باعث ناراحتی شدم
سعی می کنم تو شهر سکوتم بنونم دیگه جایی نرم
موفق باشی گل همیشه بهار
نمی دونم واقعآ اینطوریه ! از این که اولین باری هست که.......!بگذریم
نوشته ها نه اونقدر زیبان نه اونقدر قشنگ ...
اگه اینجا می نویسم تنها برای اینه که نوشتن رو دوست دارم
اینکه از دردو دلت بگی خیلی خوبه ولی اینکه کجا و به کی بگی مهمه
اگه چشمامونو باز کنیم می بینیم فقط خودمون نیستیم آدمای دیگه هم هستن!
حالا اگه فکر می کنی اینجوری سبک می شی هر چی دوست داری بنویس
من ناراحت نشدم فقط خواستم بگم این راهش نیست
امیدوارم حالت خوب شه
پیروز باشید
سلام
من اوم_____________________________دم
آنچه را دوست میداری بدست آور
وگر نه مجبوری آنچه
بدست می آوری دوست بداری
با بای آرامیس
خوشحال می شم یه سر بهم بزنی
[بدرود][بدرود]
سلام
خواندمت ... اگر به خواندنم باز کسی شک نکند !
آیدا جان در زمینه نثر هم فکر میکنم میتوانی خیلی موفق باشی افق اندیشهات وسیع است و خزانه کلماتت پر بار