... در میان توده ای از ابهام که همچون گل و لای مرا در بند دارد چه میتوانم کرد ؟!
با کوچک ترین حرکتی بیشتر فرو میروم و اگر حرکت نکنم پس تلاش برای رهایی و نجات چه میشود ؟!
به اطراف نگاه میکنم و جز چند شاخه ی خشکیده و شکسته ی امید چیز دیگری نمیبینم، میتوانم به آنها اعتماد کنم! ؟
اگر خود از پیکر تنومند درختی جدا شده باشند پس پایبندی بر آنها نمیماند و اگر از درختشان جدا کرده باشند چگونه میتوانند مرا متحمل شوند در حالی که خود را منجی نبودند ؟!
و باز هم در همان ابهام میمانم مسکون و بی صدا !!!
(ف ر خ)
متن خیلی خوب بود ولی چرا اسمشو باتلاق گذاشتی؟
راه خوشبختی از همین ابهاما میگذره بهشرطی که توش نمونی و برای بیرون اومدن تلاش کنی.
سربزن شاید بدت نیاد.
سربلند باشی.
می خواستم تشکر کنم از آقا فرخ که لطف کردن
و افتخار دادن که اینجا بنویسند
خیلی خوشحالم کردید
بعضی وقتا ما آدما خودمون این باتلاق رو بوجود میاریم
اما راه رهایی و نجات هم وجود داره
میشه تو وجود آدما پیداش کرد.
نوشتتون قشنگ بود
موفق باشید
همه آبیم همه تشنه