باتلاق ؟!

... در میان توده ای از ابهام که همچون گل و لای مرا در بند دارد چه میتوانم کرد ؟!

 با کوچک ترین حرکتی بیشتر فرو میروم و اگر حرکت نکنم پس تلاش برای رهایی و نجات چه میشود ؟!

 به اطراف نگاه میکنم و جز چند شاخه ی خشکیده و شکسته ی امید  چیز دیگری نمیبینم،  میتوانم به آنها اعتماد کنم! ؟

 اگر خود از پیکر تنومند درختی جدا شده باشند پس پایبندی بر آنها نمیماند و اگر از درختشان جدا کرده باشند  چگونه میتوانند مرا متحمل شوند  در حالی که خود را منجی نبودند ؟!

و باز هم در همان ابهام میمانم مسکون و بی صدا  !!!

 

 

                                                                 (ف ر خ)

نظرات 4 + ارسال نظر
شخص ثالث پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 01:54 ق.ظ http://shakhse-sales.blogsky.com

متن خیلی خوب بود ولی چرا اسمشو باتلاق گذاشتی؟
راه خوشبختی از همین ابهاما میگذره به‌شرطی که توش نمونی و برای بیرون اومدن تلاش کنی.
سربزن شاید بدت نیاد.
سربلند باشی.

آیدا پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 08:00 ق.ظ

می خواستم تشکر کنم از آقا فرخ که لطف کردن
و افتخار دادن که اینجا بنویسند
خیلی خوشحالم کردید

شادی شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 07:58 ق.ظ

بعضی وقتا ما آدما خودمون این باتلاق رو بوجود میاریم
اما راه رهایی و نجات هم وجود داره
میشه تو وجود آدما پیداش کرد.

نوشتتون قشنگ بود
موفق باشید

خسرو دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:18 ب.ظ http://tajrobeyebodan.blogfa.com/

همه آبیم همه تشنه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد