در کنار تکیده هایی از نیم بند چند خاطره
در کنار سایه ی دیوار شکسته و از یاد رفته
تنها مانده ای ...شاید باید این قصه را برای سایه ای در گذر خواند
دست هایت بر سینه ی زمین نوازش را خواب می بیند
چشمانت بر قصه ی انتظار مهتاب جا مانده اند
ولی هنوز چیزی درون سینه ات است که تپیدن را به یادگارش تجربه می کند
خوشگل بود
{چشمک}
سلام
وبلاگتون خیلی قشنگه
به منم یه سری بزنین
ممنون میشم
سلام وبلاگ جالبی داری به ما هم سر بزن
سلام دوست عزیز
امیدوارم چیزی که درون سینه ما میتپد خاطره ها را فراموش نکند.
موفق باشید
... یادگاری که خود جرئی از یک تپش است، تپشی که هر بر لحظه ای نشانی است ، نشانی که از دل برخاست ، دلی که لبریز از غم است ، غمی که نتیجه ی انتظار است ، انتظاری که نمایی ندارد و نتیجه ای که به یک علامت سوال میماند...... و باز هم هیچ !!!
هیچ !!!
.........................
سلام
ببخشید که هنوز زنده ام
آخرش هیچ نیست .........آخرش قشنگتر از اونی هست که فکر میکنیم
زندگی زیباست به شرط اینکه چشامونو باز کنیم
لطف کردی اومدی خوشحالم کردی
با سلام . وبلاگ شما در برنامه جمعه شب ( با سندباد ) معرفی خواهو شد . موفق باشید .
امیدوار باش..
سلام و هزاران درورد
مرسی که منت گذاشتو بهمون سر زدی
من همن روزا آپ میکنم
نمیدونم اونقدر قویه که هیچ وقت نمیشه فراموش کرد
خیلی قشنگ گفتی آیدا جونم
... نیمدونم چی بنویسم ؟!! بیشتر از ۲۰ بار نوشتم و پاک کردم...... امشب تمام حرفامو گم کردم و نمیتونم چیزی بگم )): ........... بهتره برم یه گوشه بشینم آخه میترسم خودم هم گم بشم !!!
سلام نمی خوای آپ کنی ؟ من آپم یه سری بزن