پنجره می گشایم به جانب ابر دلم می بارد

دست می سایم به رنگ رویا ؛دور می مانم

به سوی تو می آیم ؛ناشناس باز می گردم

امروز هم به رویایی پیوست که در راهی طولانی و مهتابی دور گم کردم.

نظرات 1 + ارسال نظر
ساز شکسته جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 01:10 ق.ظ

... امروز هم رفت و من باز هم حرفی برای گفتن ندارم، دیگه حتی رویایی هم برام نمونده............ اه خسته شدم از بس که از هیچ خودم حرف زدم ! خدایا چرا اصراف میکنی؟!؟! باور کن من دارم الکی اکسیژن هوا رو مصرف میکنم !!!!!!
آیدا خانوم ببخشید که این مدت میومدم و با دل مسخره خودم یه گوشه ی نظرات رو اشغال میکردم!! دیگه حتی نفس کشیدن هم مضحک شده واسم!!!!شاید اگه زبونم لال خدا نکرده زنده موندم باز هم سر به خلوتتون زدم،آخه سه نقطه های منم کم کم داره تموم میشه !!!!!!...مطمئن باش تو شب مهتابی و یا روز روشن هم میتونی ستاره های آسمون دلت رو ببینی !! شب و روزت به خیر باشه،، یا حق.

خدا نکنه این چه حرفیه!
اصلآ مسخره نیست
این جا همیشه جاتون خالیه
منتظرتون هستم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد