پنجره رو باز کردم؛ افق نگاهم رو به جاده های دور بخشیدم
و برای عبور از شهر خاکستری به ملاقات خورشید رفتم
خورشیدی که حالا داشت تو شرقی ترین نگاه خانه ی من متولد می شد
نمیدونم چطور میشه توصیف کرد
چیزی از جنس نور بود .نوری که از طلوع محبت به دل نشست
صافی اشکی که رو گونه ام لغزید .؛ رقت یک آه
و آزادی دقیقه ای که خودم را فراموش کردم.
سلام...سال نوتون مبارک...کم پیدا شدید!!
سلام آیدا جان .سال نو مبارک. بیا پیشم.
چه لحظه ی زیبایی هست این سپیده ی صبح
نوشتت عالی بود تحت تاثیر قرار گرفتم
موفق باشی آیدای گل
سلام آیدا جان، چقدر خوبه که دل آدم اینقدر لطیف باشه. میدونی دل شاید محل اتصال آدم به خودشه. اگه سخت و سنگین باشه آدم نمیتونه از خودش و خود خواهیهاش رها بشه و عاشق بشه، اما اگه لطیف باشه و سبک عشق هم باهاش میآید.
آیدا جان خیلی زیبا بود
امیدوارم تمام زندگیت برات زیبا و قشنگ باشه
سلام ..
سال نو خوبی داشته باشی .. توام با سلامتی و موفقیت ..
ممنونم از اینکه بهم سر زدی ...
خوش باشی ..
در پناه ق
میخواهم همین نزدیکی بمیرم
کنار این چشمه که از دل تو میجوشد....
سلام آیدا جان، وبلاگ شما خیلی قشنگه.به من سر بزن.
من لینک شما رو دادم.
ای کاش این سعادت را داشتم که طعم شیرین لحظه ای آزاد شدن از خویش را بچشم....
سلام به آیدای عزیز/با یک کار سپید دیگه در آستانه ی کلبه ایستادم و منتظرم که بیای و بخونی و نظرت رو بهم بگی/.../منتظرم که بیایی و خورشید رو بیاری با خودت/قربان تو/حمزه
مثل همیشه نوشتتم مثل خود گلت زیبا و با احساس بود!
گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ ودرد که زن بودم.
فروغ فرخزاد
http://asireshab.blogspot.com/
سلام آیدا جان
تو عشق و عاشقی طلوعی وجود نداره
همش غروبه ... !؟!
سلام ایدا جان من خیلی وقته نیامدم یا تو خیلی پر کار شدی.؟۴ پست اخرت را خیلی پسندیدم.پایدار باشی.
سلام آیدا جان
سال نو مبارک
خیلی قشنگ نوشتی