اگر عاشق بودیم...

قراری با دلم است که با تنهایی دریا همراه باشم

برای دریا از غصه هایم می گویم و از این سکوت بی نام

آوای خاطرات بر صبح دریا می گذرد و غروب که بیاید

لحظه ای از رنگ دریا را می بینم که اگر عاشق بودیم؛

زندگی را کفایت بود!

نظرات 13 + ارسال نظر
سحر دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:52 ب.ظ

سلام آیدای گل
خودت خوب می دونی من بیخودی از چیزی تعریف نمی کم
نوشته هات واقعآ زیباست . اونقدر زیبا بیانش می کنی که
هر باری که می خونم برام تازگی داره
موفق باشی خانومی

مرسی سحر عزیزم

‌‌‌ali دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:57 ب.ظ

nice

مریم سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:11 ق.ظ

کاش واقعآ عاشق بودیم !
حالا تنها چیزی که نیست عشق واقعیه

شیما سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:33 ق.ظ http://sokoot-hayahoo.blogsky.com

لحظه ای از رنگ دریا را می بینم که اگر عاشق بودیم؛
زندگی را کفایت بود!
حالا که نیستیم چی؟

خیلی زیبا بود
هر بار که از روش می خونم احساس متفاوتی دارم
دریا در عین زندگی و تلاطم آرامش عجیبی داره...

به اونجا دیگه فکر نکردم!
مرسی از لطفی که داری
موفق باشی

پژمان سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:39 ب.ظ http://www.sportboy.blogsky.com

سلام دوست خوبم!
پستت جالب بوود ! ممنون که بهم سر زدی !
پست آخر من رو هم ببینی بد نیست! موفق و خوش باشی
.... یا حق

این روزها

چیزی می خواهد پشت مرا به زمین بزند چیزی که جنسش را نمی دانم!

غریب آشنا سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 05:43 ب.ظ

مهم نیست من کیم فقط اینو بدون برام خیلی عزیزی!

شادی سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 07:48 ب.ظ

سلام آیدا جونم
بابا ول کن این عشق و عاشقی رو....
البته شوخی بودا!!!!!!!!!
دستت درد نکنه بابت کلی زحمتی که بهت دادم خیلی بهم
خوش گذشت کاش باهام یک چند روزی میومدی
البته فقط چند روز........!!!!!!!!!!!
خلاصه خوشحال می شم ببینمت
چهارشنبه سوری خوش بگذره!

سلام شادی جان خواهش میکنم
نترس حتما میام پیشت
حالا که گفتی بیشتر از چند روز!!!!!!!!!!

موسا چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:32 ق.ظ http://zehneziba.blogsky.com

سلام ... خواندم ... خواندنی .

نخواندم..نخواندی ..نخواند!!!!!!!!!!

احمد چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 03:17 ق.ظ http://entezar123.blogsky.com

سلام
دوست عزیز من اولین باره که خدمت شما میرسم .
خوبه . عالی می نویسید . فکر کنم بعد از این زیاد مزاحم بشم .
موفق باشید.

امیر چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 05:11 ب.ظ http://selectimages.blogsky.com

سلام آیدا خانم
واقعا زیبا می نویسی شاید خیلی رالیست نباشد که نیست
اما حس نوستالزی تمام نوشتهات رو پر کرده موفق باشی فقط یه سوال

چرا راست کیلیک رو بستی؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب این جوری هم میشه ازش کپی گرفت

دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1384
اگر عاشق بودیم...
در ضمن میشه راست کیلیک رو هم باز کر



قراری با دلم است که با تنهایی دریا همراه باشم

برای دریا از غصه هایم می گویم و از این سکوت بی نام

آوای خاطرات بر صبح دریا می گذرد و غروب که بیاید

لحظه ای از رنگ دریا را می بینم که اگر عاشق بودیم؛

زندگی را کفایت بود!


11:41 PM | آیدا | نظرات [9]

--------------------------------------------------------------------------------


پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1384
کودکیم..........!


با کودکی بهانه ی جهان را در دست داشتم.

چشم به گستره ی رویایی داشتم که تنهایی را نمی شناخت.

ناگهان باد وزید؛پاره ابری گذشت و کودکیم را از من ربود.

حال در این سکوت بی نام از دست های کودکیم؛

از قصه های بچگی که در آن دیو هم مهربان بود؛

از لالایی هایی که مرا به دریا و کوه می سپرد...دور مانده ام!

دست های کودکیم می سوزند؛ همبازی دور از پنجره فریاد می کشد

و من؛نمی دانم در کدام دست پریشان به باد می روم............


08:47 AM | آیدا | نظرات [14]

--------------------------------------------------------------------------------


سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384
هوای ابری


دختری روی نیمکت پارک نشسته بود.

هوا ابری بود اما هنوز دختر عینک آفتابی اش را بر نداشته بود.

پسر با تمسخر به او گفت : خانوم آفتاب بدم خدمتتون!

دختر آرام از روی نیمکت بلند شد.عصای سفیدش را باز کرد و به راه افتاد.

پسر رفتن او را تماشا می کرد در حالی که هوای چشمانش ابری و بارانی بود.


6:59 PM | آیدا | نظرات [8]

--------------------------------------------------------------------------------


دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1384
اندیشه
آن ور پرده ی اندیشه ها زندگی جور دیگری جاری است

زندگی بوی دیگری دارد. آسمانش جور دیگری آبی است

بیاییم پرده ی کهنه ی اندیشه ی پوچ را با کمی مکث ؛ کمی گستاخی ؛

لحظه ای پاره کنیم . لحظه ای غرق تماشا و نگاه؛ تا فراموش شود این ور اندیشه ها !


11:36 PM | آیدا | نظرات [5]

--------------------------------------------------------------------------------


چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1384
!
در تلاطم بی وقفه ی دریایت فراز هیچ رویایی نیست.

صدای هیچ کس در انتهای نوایت نیست.

وقتی می خوانی خورشید از کنار ماهی های رود رفته است.

و چهره ی ویرانت در شیشه ها ی سکوت می لرزد

تو همچنان در هیاهوی مردمی ناشناس به باد می روی

نه دست یادگار دری آشنا؛نه آوای درخت باغی دور؛ و نه خواب بلند کوچه های آرزو.

اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد

و تو می مانی و قمری غمناکی که آسمان را نمی خواهد!


11:52 PM | آیدا | نظرات [10]

--------------------------------------------------------------------------------


یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1384



پروانه ای گرد جوانیت بال می زند و هزار رویای سبز بر بام خوابت می روید

همراه سردار آرزو ها همچنان می تازی از خواب زمانه می گذری و

به سمت رویایی گمنام می روی.............


8:32 PM | آیدا | نظرات [7]

--------------------------------------------------------------------------------


پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
درخت


زیباتر ازدرخت در اسفند ماه چیست؟

بیداری شکفته؛ پس از شوکران مرگ.

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ.

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ.

( شفیعی کدکنی)


03:27 AM | آیدا | نظرات [10]

--------------------------------------------------------------------------------


جمعه 28 بهمن ماه سال 1384
بعدظهر جمعه!




بازم بعدظهر یک روز جمعه!

آنقدر سست و بی حالی که حوصله ی هیچ کاری نداری ! کتابتو بر می داری چند خطی

می خونی . اما نه انگار درسم نمی شه خوند!

از شهر خواب آلود صدای رخوت و تنبلی به گوش می رسه!

یک قیافه ی جدی به خودت می گیری و میری سروقت سازت .نور دو تا شمعی که روشن

کردی؛ از دو طرف صورتتو نوازش می کنه.

گاه از میان نوای موسقی دشمنای کوچولویی در قالب خاطرات ناخوانده سر بلند می کنند.

دست از نواختن بر می داری . چه سکوتی حالا صدای سوختن شمع رو میتونی بشنوی!

دشمنای کوچولو همچون غبار برگ های شناور در باد در اتاق به سمت راهروی تاریک؛

پشت کمد و جالباسی پرواز می کنند.

میری کناره پنجره دو تا زانوهاتو بغل می کنی.

پرستو ها رو می بینی که تو آسمون پرواز می کنند. جیک جیک ریزشون بی شباهت

به سایش قطعات شیشه نیست! با خودت فکر می کنی فردا یک روز آفتابی خواهد بود

چرا که پرستو ها خیلی اوج گرفتند.به حال پرستو ها غبطه می خوری!

خورشید در پس افق ناپدید می شود و غباری زرین بر فراز شهر معلق می ماند

و تو هنوز در تاریک روشنی غروب خیره شدی!

چشم براهی ؛ چشم براه چیزی که خودتم نمی دونی!!!!!!!!


8:34 PM | آیدا | نظرات [16]

--------------------------------------------------------------------------------

عناوین آخرین یادداشت ها
اگر عاشق بودیم...
کودکیم..........!
هوای ابری
اندیشه
!
بدون عنوان
درخت
بعدظهر جمعه!
ساز شکسته!
بدون عنوان
بدون عنوان
کا بوس نیمه شب
ردپا
نمی دانم
بدون عنوان
تولدی دیگر


ممنون دوست عزیز
درمورد بستن کلیک راست باید بگم یک زمانی دیدم بعضی ها عین چیز هایی که نوشته بودم رو کپی پیست کردند..اون موقع خیلی ناراحت شدم...
می دونی دیگه الان برام مهم نیست بقیه چیکار میکنند اگه چیزی هم مینوسم فقط برای
دل خودمه همین.

سید محمد موسوی پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 01:41 ق.ظ http://www.bijar-az.blogsky.com

سلام آیدا نجورسن ؟بلدی کی تورک .سن یاشاوآذربایجانیمیز یاشاسین بوتو ترکستان یاشاسین

http://www.bijar-az.blogsky.com

این ها یعنی چی؟

امیر پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:52 ق.ظ http://www.khaterat-e-aseman.blogsky.com

سلام دوست من، سهراب سپهری یک جایی می‌گه: عاشق همیشه تنهاست.
بعضی وقتها وقتی تنهایی چیزهایی رو می‌بینی و دوستهایی پیدا می‌کنی که در حالت عادی نمی‌شه دید.
موفق و شاد باشید.

جمشید پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:24 ب.ظ http://zakhme-aghl.blogsky.com

عشق خودش یه دریاست به همون وسعت و با همون پاکی و بی آلایشی با همون سخاون و بزرگی عاشقی هیچی نیست جز یه کف دست ناقابل از این بیکران
ای کاش بعضی از ما آدما دستمون به این آب میرسید....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد