کودکیم..........!

با کودکی بهانه ی جهان را در دست داشتم.

چشم به گستره ی رویایی داشتم که تنهایی را نمی شناخت.

ناگهان باد وزید؛پاره ابری گذشت و کودکیم را از من ربود.

حال در این سکوت بی نام از دست های کودکیم؛

از قصه های بچگی که در آن دیو هم مهربان بود؛

از لالایی هایی که مرا به دریا و کوه می سپرد...دور مانده ام!

دست های کودکیم می سوزند؛ همبازی دور از پنجره فریاد می کشد

و من؛نمی دانم در کدام دست پریشان به باد می روم............

نظرات 14 + ارسال نظر
شادی پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 08:57 ق.ظ

سلام آیدای عزیزم
وقتی نوشتتو خوندم اشکم در اومد !
یادته بچگی ها ...یادته یک روز دستمو گرفتی منو بردی تو اتاقت باهم تمام درو دیوارو نقاشی کردیم بعد سر تا پا شدیم
پر رنگ....یادم میاد اون وقتا که دخترای همسن و سالمون
عروسک بازی می کردند منو تو می رفتیم با پسربچه ها فوتبال بازی می کردیم...............
یادش بخیر اون زمانا.....
حالا تو اونجا و من این جام
دلم برای تمام خاطراتمون ...برای خود گلت تنگ شده
میبوسمت و مواظب خودت باش خانومی.

شادی نازنینم یادمه....واقعآ که چه روزایی بود
دل منم برات خیلی تنگ شده.....

سعید پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 09:04 ق.ظ http://shalamche.blogsky.com

سلام وبلاگ قشنگی دارید به ما هم سر بزنید.
بای

خیلی جالبه!
یک پیشنهاد برات دارم این دفعه خواستی جایی نظر بدی فقط بگو به من سر بزنید ...
دیگه وقتتم برای دو کلمه ی قبلی گرفته نمی شه همش یک مفهوم داره ...
می دونی اصلا در باره ی چی نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خدای گونه ای در تبعید... پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 09:25 ق.ظ http://www.kaveer.blogsky.com/?PostID=14

آیدا جان سلام
خیلی زیبا نوشته بودی
واقعا رفتم تو یه دنیای دیگه دنیای معصومیت از دست رفته...
به هر حال خیلی عالی بود. دست خوش

پریا پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:06 ق.ظ

سلام به روی ماهت
وقتی وبلاگتو دیدم خیلی ذوق زده شدم
دوستای زمان بچگی..............
کاش اونجا بودمو می تونستم تک تک شما ها رو ببینم
باور کن بهترین خاطراتم مال همون زماناست که باهم بودیم
تو ؛شادی؛بهار...............تمام دوستای گلی که تو ایران
داشتم..
یادم میاد اون زمان که دستم شکست اولین نفری که برام
رو گچم نقاشی کرد تو بودی .......
وقتی فکرشو می کنم دلم می خواد برگردم به همون زمانا
زمانی که همه یک جا بودیم.

اگه هر کدوم از بچه های قدیمو دیدی خیلی سلام منو بهشون
برسون ..
به امید روزی که همه دوباره دور هم جمع بشیم.
برات بهترین ها رو آرزو می کنم گلم
موفق باشی.

سلام پریا جان دوست گلم خیلی خوشحال شدم
همه بهت سلام می رسونند!
امیدوارم هر جا که باشی موفق باشی و بدون همیشه تو قلب دوستات جا داری

موسا پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:59 ب.ظ http://zehneziba.blogsky.com

سلام
... کاش به دوسالگیم باز می گشتم نه ، به بدو تولدم ....
با احساس.
تا سلام ...

پیشنهاد می کنم یک باره دیگه برگرد ببین چی نوشتم!

موسا پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 04:13 ب.ظ http://zehneziba.blogsky.com


به روز هستم با > ازدواج نامرعی !

شراره پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 07:02 ب.ظ http://www.asberoyaha.blogsky.com

سلام آیدای عزیز خیلی قشنگه .....یا حق

دریا جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:19 ق.ظ

سلام دوست خوبم
چند بار نوشتتو خوندم حرفی برای گفتن نگذاشتی.....
حرف دل خیلی هاست!
درمورد نظرا هم پیدا می شه بین ادما که انقدر بی توجه هستند..و شاید هم معنی نظرو نمی دونند و فقط دنبال این
هستند که بگن ما هم هستیم ..حالا به چه قیمتی....
برات بهترین ها رو آرزو می کنم
موفق باشی

ممنونم دریای عزیزم منم برات بهترین ها رو آرزو می کنم

ساز شکسته جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 01:59 ق.ظ

... ذهن خستم دیگه نای کشیدن خاطرات رو نداره، به هر کدوم که فکر میکنم لرزه به تارهای وجود شکسته ام میافته، حالا میخواد خوب باشه یا بد فرق نمیکنه، همه اش سنگینی یه ارتفاع رو داره که تا بینهایت بالا رفته و بی وقفه به رفتنش ادامه میده، تا اون حد که هوا برای نفس کشیدن نیست!..................نردبانی رو بالا رفتم و برای همیشه پامو از روی سطح صاف و امن زمین برداشتم...... امنیت پست و شیرین زمین رو این نردبان از من گرفت......امنیت من همون خوب بودن و پاکی بچگانم بود که منو از هر بدی پناه میداد......من الان روی هوا شناورم داشتن تمتم هیچهای دنیا ! فقط گهگاه سردی نسیمی رو که از من میگذره و تار و پود شکسته ام رو به لرزه میندازه حس میکنم . با نگاه کردن به زمین ستون شکسته ی تنم سست تر میشه و سرم گیج میره !...... به زمینم نمیرسم، میدونم میدونم!! کاشکی لحظه ی بعدم اخرین خاطره ی هیچ باشه !!!!...........یا حق!

خدای گونه ای در تبعید... جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:10 ب.ظ http://www.kaveer.blogsky.com

آیدا جان سلام
یه چیزایی هست که برای یک بار خوندن نوشته نشده. باید هر روز خوندشون. باید هر ساعت به یادشون بود و هر لحظه زمزمه کردشون. خوشحالم که یکی از این نوشته ها رو توی وبلاگت می خونم.
امیدوارم سرفراز و استوار باشی و هیچوقت پاکی کودکانه تو از یاد نبری.
یا حق

دوست من واقعآ ممنونم که این همه لطف داری ولی فکر نمی کنم اونقدر ها هم که میگید تعرفی باشه!
منم امیدوارم همه ی ما آدما اون پاکی کودکانه رو فراموش نکنیم
موفق باشید.

تلخ جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 06:46 ب.ظ http://www.talkhi.blogsky.com

سلام
از وبت خوشم اومد.
بهت لینک دادم.
موفق باشی.

قالب نظر= وبلاگ قشنگی داری..؛به منم سر بزن...؛ با تبادل لینک چطوری ...........منم آپ هستم...؛ حتمآ نظر یادت نره..حتی اگه نخوندی طرف چی گفته هم مهم نیست...فقط نظر یادت نره ....!

ممنون از تمام کسانی که این گونه به من لطف دارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساحل شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 07:35 ق.ظ

واقعآ که بعضی ها هم آخرشن!
بگذریم دست خودشون نیست هنوز معنی خیلی چیزارو نمیدونند.
وقتی نوشتتو خوندم ...مخصوصآ اون قسمت آخر که گفتی
دست های کودکیم می سوزد وهمبازی دور از پنجره فریاد می زند!
خیلی زیبا توصیف کردی رفتم توی دنیای دیگه.
موفق باشی خانومی

ممنونم ساحل جان

پسر نیمه شب شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 04:51 ب.ظ http://midnightboy.blogsky.com

اومدم یه چیزی بگم و برم !
اومدم بگم تو قشنگ ترین نظر رو تا بحال واسه نوشته هام دادی . همین
از تو ممنونم

نوشته ی در همین نزدیکی که گفته بودید یکی از زیباترین نوشته هایی بود که خوندم
موفق باشید

محمد‌علی خداپرست یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 10:03 ق.ظ http://mohammadali.blogsky.com

عروسکم
کودکیم را به تو می‌سپارم
چاره‌ای نیست
باید بزرگ شوم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد