دختری روی نیمکت پارک نشسته بود.
هوا ابری بود اما هنوز دختر عینک آفتابی اش را بر نداشته بود.
پسر با تمسخر به او گفت : خانوم آفتاب بدم خدمتتون!
دختر آرام از روی نیمکت بلند شد.عصای سفیدش را باز کرد و به راه افتاد.
پسر رفتن او را تماشا می کرد در حالی که هوای چشمانش ابری و بارانی بود.
سلام آخر این یادداشت غیر منتتظره بود اما حرف نداشت. مثل این که یادداشتتون رو کاملا با نگاه به عکس نوشته بودید.
موفق باشید
سلام عزیزم
چی میشه گفت به آدما یی که با مسخره کردن این و اون
دنبال بهانه ای برای خندیدن هستند!
به امید دیدار
سلام..............................................
خوبی..............................................
ممنون که زود به زود به من سر می زنی........
آخه بی وفا چند وقته سر نزدی..................
بیا متن جدید نوشتم..............................
یه سری بزن......................................
خوشحال میی شم...............................
سلام
خواندم ... بسیار زیبا بود.
تا سلام ...
سلام...خیلی قشنگ بود...لینکتو از بلاگ سهیل دیدم...به منم سر بزنید...میسی :)
...جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم، خرس گفت الان باید بخوابم موقع خواب زمستانیه وقتی بیدار شدم صحبت میکنیم...... خرس وقتی بیدار شد هر چی دنبال جیرجیرک گشت پیداش نکرد، آخه خرس نمیدونست که جیرجیرکا فقط ۳ روز زنده هستند.............
سلام..................
خوبی.................
ممنون که سر زدی...............
بازم بیا................
فعلا...............
سلام آیدا جونم
منم با نظر ساحل موافقم!
راستی اون آهنگی که می خواستی رو گیر نیاوردم بازم نگاه
می کنم شاید بتونم نوتشو برات پیدا کنم.
مواظب خودت باش دوست جون
سلام
خیلی قشنگه این نوشته من اینو
راستی من لینکتون کردم
اگه خوشتون نمیاد بگید حذفش کنم
موفق باشید