در تلاطم بی وقفه ی دریایت فراز هیچ رویایی نیست.
صدای هیچ کس در انتهای نوایت نیست.
وقتی می خوانی خورشید از کنار ماهی های رود رفته است.
و چهره ی ویرانت در شیشه ها ی سکوت می لرزد
تو همچنان در هیاهوی مردمی ناشناس به باد می روی
نه دست یادگار دری آشنا؛نه آوای درخت باغی دور؛ و نه خواب بلند کوچه های آرزو.
اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد
و تو می مانی و قمری غمناکی که آسمان را نمی خواهد!
دوست من سلام . از آشناییت خوشبختم . سری به سرزمین کوچیک من بزن خوشحال میشم
اینم از اون نظراست!
نمی دونم چی بگم
چند بار از روی نوشته ت خوندم
خیلی قشنگ بود
اما حرفی برای گفتن نیست
تو همه چیز رو خیلی قشنگ گفته بودی
موفق باشی دوست گلم...
مرسی دوست خوبم
*آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باگغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش*
اما...
گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
سلام آیدای عزیزم
خیلی نوشته ی با احساسی بود !
مثل خود گلت.
خوابزدگان این شب بی ترحم .... اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد....با تمام بلندای صدا سکوت را فریاد می زنم ...چرا که صدای مرا کسی نمی شنود...
سلام.فقط می تونم بگم خیلی قشنگ بود.
سلام
... خوب .
به روز هستم با > کودک همسایه شاید می لرزد !
تا سلام ...
میشه قسمت نظرات رو برام تعریف کنی؟
شاید من اشتباه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندیها نمودار است
دگر صبح است ...
دگر از سوز و سرمای شب تاریک، تنهامان نمیلرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه، از زبان مادر شبها نمیترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است ...
کنون شبزندهداران صبح گردیده
نخوابید، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
دگر صبح است ...
و ما باید که برخیزیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده، جهان دیگری سازیم
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،
قوی چوپان بباید نیش او بندد
اگر غفلت کند او خود گنهکار است
دگر صبح است ...
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است ...
..... و اما .....
<< در مقایسه با گرسنگی کودکی که در حال مرگ است، ادبیات هیچ ارزشی ندارد ... >>
در این که زیبا گفتی حرفی نیست اما چه ربطی با نوشته ی من داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام دوست من، با احساس و لطیف بود اما یک کم ناامیدانه! شاد و موفق باشی.
راستش شاید حق با شما باشه حسه دیگه گاهی وقتا هم اینجوری میشه
شاید این حسی که گفتید صدای غربت باشه تو عمیقترین جای دلهامون. مثل نوشته دوستی که نوشته ما به اینجا تعلق نداریم. http://darvatanekhishgharib.blogspot.com
میدونی بعضی وقتها فکر میکنم باید حتی به گرفته شدن دلهاموم بخندیم.
موفق باشید