!

در تلاطم بی وقفه ی دریایت فراز هیچ رویایی نیست.

صدای هیچ کس در انتهای نوایت نیست.

وقتی می خوانی خورشید از کنار ماهی های رود رفته است.

و چهره ی ویرانت در شیشه ها ی سکوت می لرزد

تو همچنان در هیاهوی مردمی ناشناس به باد می روی

نه دست یادگار دری آشنا؛نه آوای درخت باغی دور؛ و نه خواب بلند کوچه های آرزو.

اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد

و تو می مانی و قمری غمناکی که آسمان را نمی خواهد!

نظرات 10 + ارسال نظر
سید احمد پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:09 ق.ظ http://www.sarzamin-ir.blogsky.com

دوست من سلام . از آشناییت خوشبختم . سری به سرزمین کوچیک من بزن خوشحال میشم

اینم از اون نظراست!

شیما پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:13 ق.ظ http://sokoot-hayahoo.blogsky.com

نمی دونم چی بگم
چند بار از روی نوشته ت خوندم
خیلی قشنگ بود
اما حرفی برای گفتن نیست
تو همه چیز رو خیلی قشنگ گفته بودی
موفق باشی دوست گلم...

مرسی دوست خوبم

جمشید پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:44 ق.ظ http://zakhme-aghl.blogsky.com

*آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باگغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش*
اما...
گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

شادی پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:53 ب.ظ

سلام آیدای عزیزم
خیلی نوشته ی با احساسی بود !
مثل خود گلت.

پگاد پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:32 ب.ظ http://www.pegad.blogsky.com

خوابزدگان این شب بی ترحم .... اکنون خانه ی کوچکت را گریه ای خاموش فرا می گیرد....با تمام بلندای صدا سکوت را فریاد می زنم ...چرا که صدای مرا کسی نمی شنود...

زهرا جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:20 ق.ظ http://baran62.blogfa.com

سلام.فقط می تونم بگم خیلی قشنگ بود.

موسا جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 01:26 ب.ظ http://zehneziba.blogsky.com

سلام
... خوب .
به روز هستم با > کودک همسایه شاید می لرزد !
تا سلام ...

میشه قسمت نظرات رو برام تعریف کنی؟
شاید من اشتباه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

محمد‌علی خداپرست جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 03:52 ب.ظ http://mohammadali.blogsky.com

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی‌ها نمودار است
دگر صبح است ...
دگر از سوز و سرمای شب تاریک، تنهامان نمی‌لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه، از زبان مادر شب‌ها نمی‌ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است ...
کنون شب‌زنده‌داران صبح گردیده
نخوابید، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
دگر صبح است ...
و ما باید که برخیزیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده، جهان دیگری سازیم
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،
قوی چوپان بباید نیش او بندد
اگر غفلت کند او خود گنه‌کار است
دگر صبح است ...
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است ...
..... و اما .....
<‌< در مقایسه با گرسنگی کودکی که در حال مرگ است، ادبیات هیچ ارزشی ندارد ... >‌>

در این که زیبا گفتی حرفی نیست اما چه ربطی با نوشته ی من داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیر جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 07:17 ب.ظ http://www.khaterat-e-aseman.blogsky.com

سلام دوست من، با احساس و لطیف بود اما یک کم ناامیدانه! شاد و موفق باشی.

راستش شاید حق با شما باشه حسه دیگه گاهی وقتا هم اینجوری میشه

امیر دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 02:10 ب.ظ http://kheterat-e-aseman.blogsky.com

شاید این حسی که گفتید صدای غربت باشه تو عمیق‌ترین جای دلهامون. مثل نوشته دوستی که نوشته ما به اینجا تعلق نداریم. http://darvatanekhishgharib.blogspot.com
می‌دونی بعضی وقتها فکر می‌کنم باید حتی به گرفته شدن دلهاموم بخندیم.
موفق باشید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد